X
تبلیغات
زولا


سادگی ها

داستانهای دخترک و اقیانوس

اقیانوس این روزا خیلی با دخترک بازی کرده... انقدر با هم خندیدن و شوخی کردن که دخترک یادش رفته یه روزی میخواست بره. از همه مهم تر.... یادتونه دخترک دلش بستنی قیفی و آبنبات چوبی و چیپس روغنی میخواست؟ چند هفته پیش دخترک و اقیانوس با هم آبنبات چوبی خوردن. دیروز بستنی قیفی خوردن. امروزم چیپس روغنی. دیگه بهتر از اینم میشه؟
نوشته شده در دوشنبه 30 مهر 1386ساعت 10:42 ب.ظ توسط هوناز نظرات (6)|

what if you don't wanna get along, what if for one time you snap and start to think about yourself . what if for one and only time someone gets what you are feeling. what if the ocean could feel how scared and insecure you are. the girly wanted to be heard. the girly wanted to get a chance to express what she was truly feeling. as always there is no one to hear her. but i kind of do not pity her this time. i'm starting to realize that it's not anybody's fault but hers , she is the one who has to start caring about herself
نوشته شده در پنج‌شنبه 26 مهر 1386ساعت 07:13 ق.ظ توسط هوناز نظرات (5)|

میترسم از موجای اقیانوس و نم نم بارون بنویسم... میترسم از مهربونیاش و هوای آفتابی بنویسم... میترسم از آرامش دخترک توی آغوش محکم اقیانوس بنویسم... میترسم چشم بخورن.
نوشته شده در سه‌شنبه 17 مهر 1386ساعت 11:05 ب.ظ توسط هوناز نظرات (3)|

دلتون بسوزه....اقیانوس حتی وقتی حالش خوب نیست هم مهربونه .... دخترک خوشحاله.
نوشته شده در یکشنبه 15 مهر 1386ساعت 12:12 ق.ظ توسط هوناز نظرات (4)|

کم کم هوا خنک شده و آفتاب کمرنگ. دخترک بودن با اقیانوس رو تو این هوای پاییزی خیلی دوس داره. تازه دلش میخواد خیلی زود زمستونم با اقیانوس تجربه کنه. هر وقت همه چیز خیلی خوبه، مثل الآن، دل دخترک شور میزنه. مامان دخترک همیشه میگه دلشوره خبر خوشه.
نوشته شده در دوشنبه 9 مهر 1386ساعت 03:54 ب.ظ توسط هوناز نظرات (7)|

دیشب یه اتفاق قشنگ افتاد. اقیانوس از خواب بیدار شد و دخترکو در آغوش گرفت. اون با دستای پر قدرتش آروم دخترک رو تو بغلش فشرد و با مهربونی ساعتها باهاش حرف زد. دخترک با خودش فکر کرد: "چه خوب که اقیانوسم خستگیش در رفته."
نوشته شده در پنج‌شنبه 5 مهر 1386ساعت 12:24 ب.ظ توسط هوناز نظرات (5)|

امروز دخترک تمام روز تنها بود. با خودش خیلی فکر کرد. به این فکر کرد که اشتباه کرده بود کودکی نگاهشو برای اقیانوس هدیه برده بود. به این فکر کرد که چه جوری میشه همه چیزو عوض کرد . اقیانوس تمام روز به اطرافیانش کمک کرد، چه اقیانوس خوبی. دخترکم تماشا کرد. بعد اقیانوس رو به دخترک کرد. دخترک دلش لرزید. با خودش گفت میدونستم اقیانوس خودمه. با لاخره یاد من افتاد..... اقیانوس کمی از خستگیاش گفت. از اینکه چقدر امروز سرش شلوغ بوده و ... شاید اگه یه دفعه رعد و برق نمیشد اقیانوس یادش میموند حال دخترکو بپرسه...به هر حال اقیانوس دوباره رفت تا به دیگران کمک کنه وبعد خیلی خسته شد و ... خوابید. دخترک خوابشو تماشا کرد و حرفای دلشو با عروسکاش گفت.
نوشته شده در چهارشنبه 4 مهر 1386ساعت 12:40 ق.ظ توسط هوناز نظرات (4)|

یه روز دخترک و اقیانوس با هم درد دل کردن. دخترک گفت من از آب میترسم تو مواظبم هستی؟ اقیانوسم گفت قول میدم اما میدونم بعضی موقع ها تنهات میذارم، آخه اقیانوس بودن سخته. دخترک نمیدونست تنهایی با همه ی قشنگیش از اقیانوس بودنم سخت تره.
نوشته شده در سه‌شنبه 3 مهر 1386ساعت 02:06 ب.ظ توسط هوناز نظرات (6)|

اقیانوس دیگه بلد نیست اقیانوس باشه. این دل دخترکو میشکنه ، وقتی بارون میاد دستاشو برای دخترک چتر نمیکنه تازه بعضی موقع ها انقدر بی خیال میشه که حواسش نیست داره به خیس شدن دخترک میخنده ، همه ی اقیانوسا یادشون میره چه حرفایی زدن یا فقط اقیانوس دخترک انقدر فراموشکاره؟ کاش دخترک قبل از اینکه بره یه بهانه ی جدید برای خوب بودن پیدا کنه.
نوشته شده در یکشنبه 1 مهر 1386ساعت 06:27 ب.ظ توسط هوناز نظرات (7)|


Design By : Night Skin

Archives
Links
Design
Specific
Others